
بهتر از اشک
من چه گویم قلب پر امید را؟
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
جواب فروغ فرخ زاد به مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم !
شسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني... مي تازيم و گرد و خاک مي کنيم
زمين زير پايمان است و اسير يک بازي شديم به اسم غرور...
ديواري را براي پشت سر نهادن بلند نمي بينيم
سرا پا شور ... برد و باخت را مي شناسيم؟
آشناييم با شعور؟
و جداييم با غم؟
يا غرق در غرور؟
چيزي در ماست روز و شب که آرام نداريم ... چيزي از جنس جستجو
چيزي مثل خيال يه آرزو...
يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي؟ بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم ميزني دردم از ليلاست آنم ميزني
خسته ام زين عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم
مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو / اين ليلاي تو ..... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم. در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم. صدقمار عشق يکجا باختم
کرامت آواره صحرا نشد گفتم عاقل ميشوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي. ديدم امشب با مني گفتم بلي..
مطمئن بودم به من سر ميزني در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خارت کرده بود درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم. صد چو ليلا کشته در راهت کنم